ع ش ق

تنهایی بهتر از با هر کس بودن است...

Karbala battle.jpg
حسین درحالی‌که فرزند خردسالش، علی‌اصغر را در آغوش گرفته و در حال سخن‌گفتن با ارتش یزید است.
نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 0:58 AM توسط ...|

ملاقاتهاى امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا

ملاقاتهاى امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا

 

حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام براى قیام جاودانه کربلا، علاوه برزمینه سازى چندین ساله دورانگذشته، از آغاز حرکت خویش نیزدست به فعالیتهاى گسترده اى زد:


 

آغاز سخن

حضرت ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام براى قیام جاودانه کربلا، علاوه برزمینه سازى چندین ساله دورانگذشته، از آغاز حرکت خویش نیزدست به فعالیتهاى گسترده اى زد: وداعجانسوز با قبر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و افرادمختلف، نوشتن وصیّت نامه و نیزنگارش نامه هاى بسیار براى قبیله ها وافراد مختلف، ماندن در مکّه از ماهمبارک شعبان تا هشتم ماه مبارک ذىالحجّه. از دیگر فعالیتهاى حضرت،ملاقاتهایى است که از زمان آغازحرکت از شهر مدینه تا کربلا داشته.این مجموعه ملاقاتها، نشان دهندهتلاش حضرت براى هدایت انسانها،بیان اهداف بلند قیام، دفاع جانانه ازحقیقت اسلام، برخورد شدید با یزیدو یزیدیان و اتمام حجّت براى شکّاکانو دو دلان مى باشد.

آنچه پیش رو دارید، بیانمهمترین ملاقاتهاى آن حضرت در سهبخش است: 1. ملاقاتهایى که در مدینهاز آغاز حرکت داشته اند؛ 2. ملاقاتهایىکه در مکّه معظمه با افراد گوناگونداشته اند؛ 3. ملاقاتهایى که در مسیر راهکوفه تا کربلا و در خود کربلا با افرادمختلف داشته اند.

الف. ملاقاتهاى مدینه

1. ملاقات با ولید بن عتبه

پس از درگذشت معاویه، یزیدطى نامه اى به ولید بن عتبه، حاکممدینه، دستور داد که حسین بنعلى علیه السلام و عبد اللّه بن زبیر را احضارکند و از آنها براى خلافتش بیعتبگیرد و اگر از بیعت سرپیچى کردند،سرِ آنها را از بدن جدا کرده، براى او بهدمشق بفرستد و از مردم مدینه نیزبیعت بگیرد و اگر کسى نپذیرفت،حکمى را که بیان شد، درباره آنها اجراکند.

ولید بعد از آگاهى از محتوى نامه،شبانه مروان بن حکم ـ حاکم پیشینمدینه ـ را احضار کرد و از او دربارهنامه یزید نظرخواهى کرد. مروان گفت:هم اکنون آنها را احضار کن و از آنهابراى یزید بیعت بگیر! اگر پذیرفتند،دست از آنها بردار و اگر خوددارىکردند، سر از بدن آنها جدا کن، قبل ازآنکه از مرگ معاویه آگاه شوند و علیهیزید قیام نمایند.

ولید فورا عبد اللّه بن عمرو بنعثمان را به سراغ حسین علیه السلام و ابن زبیرفرستاد و آنها را نزد خود فراخواند.

در حالى که امام حسین علیه السلام و ابنزبیر در مسجد نشسته بودند، پیکولید پیام را ابلاغ نمود.

امام حسین علیه السلام فرمود: گمانمى کنم که معاویه رهسپار دیار آخرتشده است [؛ زیرا من در خواب دیدم کهمنبر معاویه واژگون و خانه او در آتشمى سوزد.] و یزید ما را براى بیعت فراخوانده است.

حضرت با جمعى از جوانانهاشمى به سمت دار الاماره مدینهحرکت کردند و به آنها فرمودند: منداخل مى شوم و هنگامى که شما رافراخواندم یا صداى فریاد مرا شنیدید،وارد دار الاماره شوید.

حضرت وارد شدند، در حالى کهمروان بن حکم نیز نزد او بود. ولید نامهیزید را براى امام حسین علیه السلام قرائتکرد.

حضرت فرمودند: «ما کُنْتُ اُبایِعُلِیَزِیدَ؛ من هرگز با یزید بیعت نخواهمکرد.»

مروان گفت: با امیر المؤمنینبیعت کن! امام حسین علیه السلام فرمودند:واى بر تو که سخن به گزاف گفتى! چهکسى یزید را بر مؤمنین امیر کردهاست؟

2. مروان

فرداى آن روز، امام حسین علیه السلام دربین راه با مروان بن حکم ملاقات کرد.مروان گفت: من شما را نصیحتمى کنم به شرطى که بپذیرى! حضرتفرمود: نصیحت تو چیست؟ گفت: منشما را امر مى کنم که با امیر المؤمنینیزید بیعت کنى که این بیعت به نفعدین و دنیاى شما است.

حضرت با ناراحتى فرمود: «اِنَّ لِلّهِوَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُون» و ادامه داد: «عَلَىالاِْسْلامِ السَّلامُ اِذْ بُلِیَتِ الاُْمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ یَزِیدَوَیْحَکَ یا مَرْوانَ اَتَاْمُرُنِى بِبَیْعَةِ یَزِیدَ وَهُوَ رَجُلٌفاسِقٌ؛ فاتحه اسلام را باید خواند آنزمانى که امت گرفتار امیرى چون یزیدگردد. واى بر تو اى مروان آیا مرا بهبیعت یزید فرمان مى دهى، در حالى کهاو مرد فاسقى است!»

سپس فرمود: این سخن ناروا وبیهوده را چرا مى گویى؟ من تو را براین گفتار ملامت نمى کنم؛ زیرا توهمان کسى هستى که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله تورا هنگامى که هنوز در صلب پدرتحکم بن العاص بودى لعنت کرد.

آنگاه فرمود: دور شو اى دشمنخدا! ما اهل بیت رسول خدا هستیم وحق با ما و در میان ما است و زبان ما جزبه حق سخن نمى گوید. من خود ازپیامبر خدا شنیدم که مى فرمود:«خلافت بر فرزندان ابو سفیان وفرزندزادگان آنها حرام است.» وفرمود: «اگر معاویه را بر فراز منبر مندیدید، بى درنگ شکم او را پاره کنید.»به خدا سوگند که مردم مدینه او را برفراز منبر جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله مشاهدهکردند؛ ولى به آنچه مأمور شدند، عملنکردند.»

در این هنگام بود که مروان ازروى خشم فریاد برآورد: «هرگز تو رارها نمى کنم، مگر اینکه با یزید بیعتکنى! شما فرزندان على کینه آلابوسفیان را در سینه دارید و جا دارد کهبا آنها دشمنى کنید و آنها [نیز] با شمادشمنى ورزند.»

امام حسین علیه السلام در جواب فرمود:«دور شو اى پلید که ما از اهل بیتطهارتیم و خداوند درباره ما بهپیامبرش وحى کرده است که «إِنَّمَا یُرِیدُاللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِوَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا »؛ «خداوند مى خواهدپلیدى و گناه را از شما اهل بیت دورکند، و کاملاً شما را پاک سازد.»

با این بیان، دیگر براى مروانقدرت سخن باقى نماند. امام افزود:«اى پسر زرقاء! به خاطر آنچه که ازرسول خدا ناخشنودى، تو را بشارت[و خبر] مى دهم به عذاب دردناک الهىروزى که نزد خدا خواهى رفت و جدّمرسول خدا صلى الله علیه و آله درباره من و یزید از توپرسش خواهد کرد.»

در این ملاقات امام حسین علیه السلام حقیقت و پستى مروان و آل ابو سفیانرا به او معرفى کرد و حقیقت وحقّانیت خویش و اهل بیت را به اثباترساند و با قاطعیت تمام با این مردجسور برخورد نمود. در پى اینملاقاتها بود که یزید بلافاصله ولید رااز فرماندارى مدینه عزل نمود و مروانبن حکم را به جاى او برگزید.

3. محمّد بن حنفیّة

محمّد بن حنفیه، قبل از حرکتامام حسین علیه السلام به ملاقات او آمد وگفت: «اى برادر! تو محبوب ترین مردمنزد منى و من از هیچ کس نصیحتم رادریغ نمى دارم، تا چه رسد به شما. ... ازبیعت با یزید کناره گیر و از سکونت درشهرها تا مى توانى پرهیز کن. سپسنمایندگان خود را به سوى شهرهااعزام کن و [به این وسیله] آنها را بهسوى خودت دعوت کن؛ اگر تو رااجابت کردند و به بیعت با تو تن دادند،خدا را بر این نعمت شکر کن و اگر بادیگرى بیعت کردند، این انتخاب بد بههیچ وجه مزیت و موقعیت تو را بهدست فراموشى نخواهد سپرد... .»

امام حسین علیه السلام فرمود: «برادر! بهکجا روم؟» محمّد گفت: «به سوى مکهحرکت کن. اگر آن شهر را مناسباقامت دیدى، در آنجا بمان و اگراحساس کردى که مکه نیز جاى امنىبراى تو نیست، به بیابانها و کوهها روکن و همیشه از نقطه اى به نقطه اى درحرکت باش تا آنکه سرانجام کار رادریابى.»

امام حسین علیه السلام در پاسخ فرمود:«اى برادر! تو نصیحت ملاطفت آمیزخود را از من دریغ نداشتى. امیدوارمکه پیشنهاد تو مقبول و پسندیدهباشد.»

و اضافه فرمود: «یا اَخِى وَاللّهِ لَوْلَمْیَکُنْ مَلْجَاٌ وَلا ماْوى لا بایَعْتُ یَزِیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ؛اى برادر! به خدا قسم اگر [در دنیا[پناهگاه و محل سکونتى نداشته باشم،هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهمکرد.» محمّد گریست، امام از او تشکرکرد و فرمود: «اى برادر! خداوند تو راجزاى خیر دهد که از سر خیر [ خواهى [پیشنهاد کردى. من قصد عزیمت بهمکه را دارم و خود و برادرانم وفرزندان آنها و پیروان من نیز بر اینرأى اند. و امّا تو اى برادر! پسمى توانى در مدینه بمانى و گزارشهاىلازم را از اخبارى که مى شنوى برایمبفرستى و چیزى از نظر من پنهان نگاهندارى.»

محمّد بن حنفیه ملاقاتى نیز درمکّه با امام حسین علیه السلام دارد که در آنملاقات چنین عرض مى کند: «اىبرادر! تو مردم کوفه را خوبمى شناسى و مى دانى که با پدر وبرادرت چه کردند و من مى ترسم کهسرنوشت شما نیز همان سرنوشتگذشتگان بشود. اگر مصلحت بدانى،در مکه بمان که هم جانت سالم مى ماندو هم عزّت و احترامت محفوظ است.»

حضرت فرمود: «خوف این رادارم که یزید به طور ناگهانى مرا بکشدو من همان کسى باشم که با کشتهشدنش حرمت حرم شکستهمى شود.»

محمّد گفت: «پس به اطراف یمنبروید که مناطق امنى است.» حضرتفرمود: «در گفته شما تأمّل مى کنم.»ولى فرداى آن روز حضرت به سوىکوفه حرکت کرد. محمّد گفت: «چهشد که در حرکت عجله مى کنى؟»

حضرت فرمود: بعد از رفتن تو،پیامبر را در خواب دیدم که فرمود: «یاحُسَیْنُ اُخْرُجْ فَاِنَّ اللّهَ قَدْ شاءَ اَنْ یَراکَ قَتِیلاً؛اى حسین! بیرون برو که خداوندخواسته تو را کشته ببیند.» محمّد کلمهاسترجاع را بر زبان آورد و گفت:«اکنون که عازم هستى، پس چرا زنان رابا خودت مى برى؟»

فرمود: «اِنَّ اللّهَ قَدْ شاءَ اَنْ یَراهُنَّ سَبایا؛خدا خواسته که آنها را اسیر ببیند.»

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیبور نه این بى حرمتى را کى روا دارد حسین

4. عبد اللّه بن مطیع

عبد اللّه بن مطیع امام حسین را دربین راه مدینه به مکه ملاقات کرد و بهایشان عرض کرد: «جانم به فداى توباد! عزم کجا دارى؟» امام حسین علیه السلام فرمود: «در حال حاضر قصد رفتن بهمکه را دارم و از خداى متعال طلبخیر مى کنم.»

عبد اللّه عرض کرد: «به فدایتگردم! از خدا براى شما طلب خیرمى کنم، مبادا از مکه به سوى کوفهحرکت کنى؛ چرا که کوفه همان شهربدخاطره اى است که پدرت را در آنجاکشتند و برادرت امام حسن مجتبى علیه السلام را در چنگ دشمن رها کردند و خودنیز با او از در نیرنگ درآمدند و او رازخم کارى زدند که نزدیک بود او نیزکشته شود. در حرم و خانه خدا بمان؛زیرا تو بزرگِ نژاد عربى و از مردمحجاز کسى نیست که با تو در رتبه ومقام برابر باشد. در آنجا بمان تا مردم ازاطراف به گرد تو جمع گردند. بخداسوگند که بعد از تو ما را به زنجیربردگى مى کشند.»

ب. ملاقاتهاى مکه

کاروان امام روز جمعه، سوم ماهمبارک شعبان وارد مکه شد. حضرتتاهشتم ماه ذى حجّه در آنجا باقى ماند.در این مدت، ملاقاتهاى مختلفىداشته اند که به اهم آنها اشاره مى شود:

1. گروهى از مردم و عبد اللّه بن زبیر

با ورود امام حسین علیه السلام به مکه،مردم و کسانى که براى حجّ به مکهمشرف شده بودند، به محضر آنحضرت مى رسیدند، از جمله عبد اللّهبن زبیر که در جوار کعبه اقامت گزیدهو سرگرم نماز و طواف بود، هر روز یادو روز یک بار به محضر آن حضرتمى آمد. وى در اضطراب شدیدى بسرمى برد؛ زیرا به خوبى مى دانست کهامام حسین تا زمانى که در مکه شرفحضور داشته باشد، اهل حجاز با اوبیعت نخواهند کرد؛ زیرا امام علیه السلام داراىموقعیت خاص اجتماعى بود و مردمبیش تر از او اطاعت مى کردند.

هدف از تظاهر عبد اللّه به عبادت،به دام انداختن افراد بود. على علیه السلام درباره او فرمود: «یَنْصِبُ حِبالَةَ الدِّینِلاِصْطِفاءِ الدُّنْیا؛ دام دینى مى گستراند تادنیا را بدست آورد.»

با این حال، ابن زبیر به امامحسین علیه السلام پیشنهاد کرد که در مکهاقامت کند تا او با امام بیعت نموده،مردم نیز با امام بیعت نمایند. این کاربدین جهت بود که از خود رفع تهمتکند و مردم این پیشنهاد را به عنوانحسن نیت و خیرخواهى اوتلقىکنند.

حضرت فرمود: «یَابْنَ زُبَیْر لَئِنْ اُدْفَنُبِشاطِى ء الْفُراتِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَدْفَنَ بِفِناءِالْکَعْبَةِ؛ پسر زبیر! اگر در سرزمین فراتدفن شوم، برایم بهتر است از اینکه درآستانه کعبه به خاک سپرده شوم.»

و در ادامه فرمود: «اِنَّ اَبِى حَدَّثَنِى اَنَّبِها کَبْشا یَسْتَحِلُّ حُرْمَتَها فَما اُحِبُّ اَنْ اَکُونَذلِکَ الْکَبْشُ؛ پدرم به من خبر داد که درمکه قوچى کشته مى شود که به وسیلهاو حرمت خانه خدا شکسته مى گردد ومن دوست ندارم (هتک حرمت الهى باکشته شدن من باشد و) آن قوچ با شم.»

در نقل دیگر آمده هنگامى کهعبداللّه متوجه شد امام حسین علیه السلام عازمکوفه است، به ملاقات امام آمد و گفت:«چه تصمیمى دارید؟ به خدا سوگند کهمن از عدم مبارزه و جهاد علیه بنى امیّهبه خاطر ستمهایى که بر بندگان صالحخدا روا مى دارند، بسیار بیمناکم و ازعذاب الهى مى ترسم!» امام حسین علیه السلام فرمود: «تصمیم دارم به کوفه بروم.»عبد اللّه گفت: «خدا تو را موفق بدارد؛اگر من هم یارانى همانند انصار و یارانتو داشتم، از رفتن به آن دیار امتناعنمى کردم.»

ابن زبیر با اینکه قلبا از رفتن امامحسین به کوفه خوشحال بود؛ ولىبراى حفظ ظاهر و رفع اتهاماتاحتمالى گفت: «اگر شما در همین جابمانید و ما و مردم حجاز را به بیعت باخود فرا خوانید، به سوى تو خواهیمشتافت و با تو بیعت خواهیم کرد؛ چراکه تو را به امر خلافت سزاوارتر ازیزید و پدر یزید [معاویه [مى دانیم.»

شاهد این ظاهرسازى، سخنانعبد اللّه بن عباس است که دست برشانه ابن زبیر گذاشت و گفت: «اى پسرزبیر! فضا براى تو باز شد و حسین بهسوى عراق کوچ کرد.» و در ادامه گفت:«چرا خود را نامزد خلافت نموده اى؟»گفت: به جهت شرافتم.» ابن عباسگفت: «به چه چیز شرافت پیداکرده اى؟ اگر براى تو شرافتى باشد، ازناحیه ما است و ما از توشریف تریم... .»

این ملاقاتها ماهیت اصلى زبیر رارو کرد و نشان داد که نامزدى خلافتبا درخواست بیعت با امام حسین علیه السلام وماندن در مکه سازگارى ندارد.

2. عبد اللّه بن عمر

عبد اللّه وقتى از جریان حرکتامام حسین علیه السلام به سوى کوفه با خبرشد، محضر آن حضرت رسید و ازایشان خواست که با گمراهان سازشکند. همچنین او را از جنگ و کشتهشدن برحذر داشت.

امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «اى اباعبد الرحمن! مگر نمى دانى که یکنمونه ناچیز بودن دنیا در نزد خداىتعالى این است که سر یحیى بن زکریابه عنوان هدیه نزد زنى بدکاره از بنىاسرائیل فرستاده شد؟ آیا نمى دانى کهبنى اسرائیل از طلوع فجر تا طلوعآفتاب هفتاد پیامبر خدا را مى کشتند وبعد مثل اینکه هیچ اتفاقى نیفتاده وحرکت ناروایى رخ نداده است، دربازارها نشسته و مشغول خرید وفروش مى شدند؟ خداوند در کیفر آنانشتاب نکرد و به موقع از آنها انتقامگرفت. اى ابا عبد الرحمن! از خدابترس و از یارى من روى برمگردان.»

جالب است بدانید همین عبد اللّهبا حَجّاج جنایتکار به عنوان نمایندهعبد الملک مروان بیعت کرد؛ امّا حاضرنشد با امام معصوم بیعت نماید؛ لذا درلحظه مرگ گفت: «بر هیچ چیز دنیاتأسف نمى خورم، مگر بر اینکه با فئهباغیه (معاویه و اهل شام) نجنگیدم وعلى را در این امر یارى نکردم.»

عبد اللّه وقتى از شهادت امامحسین علیه السلام آگاه شد، نامه اى با اینمضمون براى یزید نوشت: «سوگوارىعظیم و بزرگ است و مصیبت سترگ ودر اسلام حادثه بزرگى پیش آمد. هیچروزى مانند روز حسین نیست.»

یزید در پاسخ نوشت: «اى احمق!اگر ما بر حق هستیم، پس از حق خوددفاع کرده ایم و اگر هم بر حق نیستیم،پدرت اوّل کسى بود که این اساس را بناگذاشت.»

3. عبد اللّه بن عباس

آنگاه که هجرت حضرت از مکهبه سمت عراق قطعى شده بود. عبد اللّهبن عباس به ملاقات امام حسین علیه السلام آمدو امام را سوگند داد که در مکه بماند.وى اهالى کوفه را مذمّت نمود و بهحضرت عرض کرد: شما نزد کسانىمى روید که پدرتان را کشته و برادرتانرا مجروح ساخته اند و مسلّما با شماچنین رفتار خواهند کرد.

امام در جواب ابن عباس فرمود:«یا ابْنَ عَمّ ا ِنِّى وَاللّهِ لاََعْلَمُ اَنَّکَ ناصِحٌ مُشْفِقٌوَلکِنِّى اَزْمَعْتُ وَاَجْمَعْتُ عَلَى الْمَسِیرِ؛ اىپسر عمو! به خدا قسم مى دانم تونصیحت گر دلسوزى هستى؛ ولى منتصمیم گرفته ام که [به سوى عراق[بروم.»

در منابع مختلف جوابهاىمتفاوتى از امام حسین علیه السلام نقل شدهاست که موارد زیر از آن جمله اند:

1. اینها نامه هاى اهالى کوفه استکه براى من فرستاده اند و این نامهمسلم بن عقیل است مبنى بر اینکهمردم کوفه با من بیعت کرده اند.

2. پیامبر خدا مرا امر [به خروج[کرده است و من هم آن را انجاممى دهم.

3. در بیرون مکه و حرم کشتهشوم، بهتر از آن است که در داخل حرمکشته شوم.

ابن عباس براى نجات حضرتپیشنهاد داد که به یمن بروند و گفت: دریمن قلعه هاى استوارى است و براىپدرت در آنجا شیعیانى است.

ولى امام حسین علیه السلام از تصمیمخویش برنگشت. ابن عباس گفت: اگرتصمیم شما قطعى است، اهل بیت وفرزندان خود را به همراه نبرید.مى ترسم شما را به قتل برسانند و آناننظاره گر این صحنه فجیع باشند؛ ولىامام علیه السلام بردن اهل بیت را نیز به ارادهالهى مستند نمود.

هنگامى که باز مخالفت امام را باپیشنهاد خود احساس کرد، از روىناامیدى گفت: چشم ابن زبیر را روشنساختى که خود به پاى خود از مکهبیرون مى روى و حجاز را جولانگاه اوقرار مى دهى؛ چرا که ابن زبیر کسىاست که با وجود تو کسى به او اعتنانمى کند.

4. یحیى بن سعید با جماعتى

عمرو بن سعید بن العاصبرادرش یحیى بن سعید را با جماعتىفرستاد تا امام حسین علیه السلام را از رفتن بهعراق بازدارد؛ اما موفق نشدند و حتىکار به مشاجره لفظى و درگیرى باتازیانه انجامید که مقاومت یارانحضرت مانع موفقیت آنها گردید.

آن گروه گفتند: اى حسین! آیاتقواى الهى را پیشه نمى سازى و ازجماعت بیرون رفته و بین امت راجدایى مى افکنى؟

امام در جواب آنها این آیه راقرائت کرد: «لِى عَمَلِى وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنتُمبَرِیآـءُونَ مِمَّآ أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِىآءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ »؛«عمل من براى خودم و عمل شما از آن شمااست. شما از آنچه من مى کنم بیزارید و مننیز از اعمال شما بیزارى مى جویم.»

5. جمعى از طرفداران یزید

گروهى نیز به این هدف کهحضرت را از رفتن به عراق باز دارند ودر واقع، مأمور مخفى امویان بودند، بهملاقات آن حضرت آمدند و او را باعبارات زننده از رفتن به عراق نهىکردند که به سه مورد اشاره مى شود:

1. ابو سعید خدرى به امامحسین علیه السلام گفت: «اِتَّقِ اللّهَ فِى نَفْسِکَ وَاَلْزِمْبَیْتَکَ فَلا تَخْرُجُ عَلى اِمامِکَ؛ از خدابترس و ملازم خانه خود باش و بر علیهپیشواى خود شورش نکن!»

2. عمرة دختر عبد الرحمن بنسعد بن زراره انصارى نیز امامحسین علیه السلام را ملاقات کرد و او را بهطاعت از جماعت امر نمود و هشدارداد که به قتلگاه خود مى رود.

ج. ملاقاتهاى مسیر راه مکه تا کربلا

1. فرزدق شاعر

در «صفاح» فرزدق، فرزند غالببن صعصعه، شاعر معروف، به ملاقاتامام شتافت و عرض کرد: هر چه ازخدا مى خواهید، خداوند به شما عطاکند.

امام حسین علیه السلام فرمود: براى من ازاوضاع مردم عراق بگو! عرض کرد: ازمرد آگاهى سؤال فرمودى. دلهاى مردمبا شما است و شمشیرهاى آنان با بنىامیّه. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «مااَشُکُّ فِى اَنَّکَ صادِقٌ، النّاسُ عَبِیدُ الدُّنیاوَالدِّینُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونُهُ ما دَرَّتْ بِهِمَعایِشَهُمْ فَاِذا اسْتَنْبِطُوا قَلَّ الدَّیّانُونَ؛تردیدى ندارم که تو راستگوهستى.مردم بنده دنیایند و دین تنها بر زبانشانجارى است. از آن سخن مى گویند تاوقتى که معیشتشان بگذرد؛ امّا در وقتسختى دیندار [واقعى] اندک است.»

2. عبد اللّه بن جعفر

عبد اللّه نزد عمرو بن سعید ـحاکم مکه ـ رفت و براى امامحسین علیه السلام امان نامه گرفت و آن را بههمراه نامه اى توسط برادر عمرو بنسعید به خدمت امام فرستاد. خود نیزدر منزل «ذات عرق» به ملاقات امامحسین علیه السلام آمد و امان نامه را براىایشان تقدیم کرد.

در امان نامه آمده بود که: دست ازشقاق بردار! من مى توانم از یزیدبرایت بیعت بگیرم.

امام به او نوشت: «کسى که به خداو عمل صالح دعوت مى کند، دعوتشبه شقاق نیست! بهترین امان هم امانالهى است.»

حضرت از مراجعت به مکه امتناعورزیده، فرمود: «رسول خدا را درخواب دیدم که مرا فرمان داد تا بهحرکت خود ادامه دهم و من چیزى راکه رسول خدا فرمان داده است، انجامخواهم داد.

سپس امام حسین علیه السلام جواب نامهعمرو بن سعید را نوشت و عبد اللّهجعفر همراه یحیى بن سعید از امامجدا شدند؛ اما دو فرزند عبد اللّه، عونو محمّد ماندند و عبد اللّه به آن دوسفارش کرد تا در ملازمت امام باشند؛ولى خود عذرخواهى نمود وبازگشت.

3. بشر بن غالب

روز دوشنبه، چهاردهم ذیحجّهامام حسین علیه السلام وارد «ذات عرق» شدندو با مردى از قبیله بنى اسد به نام بشربن غالب ملاقات نمود و از اوضاعمردم کوفه پرسید. او در جواب [همانپاسخ فرزدق را] گفت: «دلها با شما وشمشیرها با بنى امیّه.» امام فرمود:«راست گفتى اى برادر اسدى.»

بشر از امام درباره این آیه پرسید:«یَوْمَ نَدْعُوا کُلُّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ»؛ روزى کههر کس با امامش خوانده مى شود.»حضرت فرمود: «هُمْ اِمامانِ اِمامٌ هُدىً دَعااِلى هُدى وَاِمامٌ ضَلالَةٌ دَعا اِلى ضَلالَةٍ فَهُدىًمَنْ اَجابَهُ اِلَى الْجَنَّةِ وَمَنْ اَجابَهُ اِلَى الضَّلالَةِدَخَلَ النّار؛ دو دسته امام وجود دارد:امام هدایت که [مردم را [به هدایتمى خواند و امام گمراهى که به ضلالتدعوت مى کند. کسى که امام هدایت راپیروى کند، به بهشت مى رود و کسىکه امام ضلالت را پیروى کند، داخل درجهنّم خواهد شد.» بشر با امام همراهنشد. بعدها او را دیدند که بر سر قبرامام حسین علیه السلام گریه مى کند و از اینکهاو را یارى نکرده است، پشیمان است.

4. ابو هرة

در منطقه ثعلبیّه، فردى به نامابو هرّه ازدى با امام ملاقات کرد وعلت سفر حضرت را جویا شد. امامحسین علیه السلام در جواب فرمود: «امویانمالم را گرفتند، صبر کردم. دشناممدادند، تحمّل نمودم. خواستند خونمرا بریزند، فرار کردم. اى ابو هرّه! بدانکه من به دست فرقه اى یاغى کشتهخواهم شد و خداوند لباس مذلّت رابه طور کامل به تن آنان خواهد پوشاندو شمشیر برنده بر آنان حاکم خواهدکرد. کسى که آنان را ذلیل سازد.»

5. زهیر بن قین

روز 21 ذى حجّه، امام حسین علیه السلام به منطقه «زرود» وارد شدند. درنزدیکى اردوى امام، زهیر بن قینبجلى خیمه هایى برپا کرده بود که بههمراه خانواده و برخى اطرافیانش درحال بازگشت از حج به سوى کوفهبودند. او فردى عثمانى بود و با خاندانعلى علیه السلام میانه اى نداشت. امام به دنبالوى فرستاد؛ ولى او حاضر به ملاقات باامام حسین علیه السلام نشد.

همسرش دیلم (و یا دُلهم) کهدختر عمرو بود، گفت: سبحان اللّه،فرزند پیامبر تو را فرا خوانده و کسى رابه دنبالت فرستاده و تو از رفتنخوددارى مى کنى!

زهیر از جاى برخاست و به سوىامام رفت. طولى نکشید که مراجعتنمود، در حالى که چهره اشمى درخشید و مسرور بود و یک بارهدگرگون شد. وى همسرش را همراهبرادرزنش فرستاد و مهریه او راپرداخت وگفت: «اِنِّى قَدْ وَطَّنْتُ نَفْسِىعَلَى الْمَوْتِ مَعَ الْحُسَیْن؛ من جان خود رابراى کشته شدن در راه امام حسین علیه السلام آماده کرده ام.»

و به همراهانش گفت: هر کسى ازشما دوست دارد، با من بیاید. و اِلاّ اینآخرین دیدار ما است. و بعد حدیثى رانقل کرد که ما در «بلنجر» [شهرى استدر نواحى دریاى خزر [مى جنگیدیم،خداوند ما را پیروز کرد و غنایمى را بهدست آوردیم. سلمان باهلى (یا سلمانفارسى) به ما گفت: «اِذا اَدْرَکْتُمْ سَیِّد شَبابِآلِ مُحَمَّدٍ فَکُونُوا اَشَدُّ فَرَحا بِقِتالِکُمْ مِمّااَصَبْتُمُ الْیَوْمَ مِنَ الْغَنائِمِ؛ زمانى که محضرسیّد شباب آل محمد صلى الله علیه و آله را درککردید، به جنگ نمودن در کنار او [ویارى نمودن او] بیش تر شاد باشید، ازآنچه امروز از غنائم به دستآورده اید.»

6. مرد نصرانى

در برخى مقاتل نقل شده است کهچون امام حسین علیه السلام به «ثعلبیّه» رسید،مردى نصرانى به همراه مادرش نزد آنحضرت آمدند و اسلام آوردند وهمراه او رهسپار کربلا شدند. شایداین مرد همان وهب باشد که در برخىمقاتل ذکر شده است.

7. حرّ ریاحى

روز یکشنبه، بیست و هفتم ذىحجّه، امام وارد منزل ذوحُسَمْ شد. دراین روز حر بن یزید ریاحى با هزار نفرسر راه ایشان قرار گرفت. لشکریان حرّتشنه بودند؛ بنابراین حضرت دستورداد که به آنها و اسبهایشان آب دادند وخود نیز در این امر شرکت جُست وبرخى از افراد، از جمله على بن طعان واسبش را آب داد.

هنگام ظهر حضرت خطبهمختصرى ایراد نمود و فرمود: «من بهسوى شما نیامدم تا اینکه نامه هاى شمابه من رسید و فرستادگان شما نزد منآمدند و از من خواستند که به نزد شماآیم. ... پس اگر بر سر پیمان خودهستید، به شهر شما مى آیم، و اگرآمدنم را ناخوش مى دارید، منبازگردم. حرّ در مقابل امام سکوت کردو حضرت دستور داد حجّاج بنمسروق اذان و اقامه را بگوید؛ سپس بهحر فرمود: تو با اصحاب خود نمازمى گذارى؟ عرض کرد: خیر، ما به شمااقتدا مى کنیم. نماز ظهر اقامه شد و هرکس به جایگاه خود بازگشت. پس ازآن، حضرت مجددا از دعوت کوفیان ونامه هاى آنها سخن به میان آورد. حرّپاسخ داد: ما از جمله نویسندگان نامه هانبودیم و مأموریت داریم به محضروبرو شدن، شما را نزد عبید اللّه بنزیاد ببریم.

خوارزمى گوید: امام حسین علیه السلام لبخندى زد و فرمود: «اَلْمَوْتُ اَدْنى اِلَیْکَمِنْ ذلِک؛ مرگ به تو از این پیشنهادنزدیک تر است.» پس حضرت وهمراهانش تصمیم برگشت گرفتند؛ اماحرّ و لشکریانش مانع آنها شدند.حضرت فرمود: مادرت به عزایتبگرید! چه مى خواهى؟ حرّ گفت: اگرغیر از شما چنین سخنى گفته بود، درنمى گذشتم؛ ولى به خدا سوگند کهنمى توانم نام مادر شما را جز به نیکىببرم.

سپس گفت: من مأمور به جنگنیستم؛ ولى مأمورم از شما جدا نگردمتا شما را به کوفه ببرم؛ پس اگر شما ازآمدن خوددارى مى کنید، راهى راانتخاب کنید که به کوفه ختم و به مدینهپایان نیابد تا دستورى از ابن زیاد برسدو شما هم نامه براى یزید بنویسید تاشاید این امر به عافیت و صلح منتهىگردد که در نزد من بهتر از آن است کهبه جنگ و ستیز با شما آلوده شوم.

در منزل «ذوحُسَمْ» در بخشى ازخطبه خود خطاب به لشکریان حُرفرمود: «اَنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الاَْمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ... اَلاتَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا یُعْمَلُ بِهِ وَاَنَّ الْباطِلَ لا یُتَناهىعَنْهُ لِیَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِى لِقاءِ اللّهِ مُحِقّا فَاِنِّى لااَرَى الْمَوْتَ اِلاَّ شَهادَةً وَلاَ الْحَیاةَ مَعَ الظّالِمِینَاِلاَّ بَرَما؛ آنچه را که روى داده و پیشآمده مى بینید. مگر نمى بینید که به حقعمل نمى شود و از باطل دورىنمى شود؟ مؤمن باید [در این حال[راغب لقاى حق باشد. من مرگ را جزشهادت نمى یابم و زندگانى باستمگران را غیر از ننگ و عارنمى دانم.»

حرّ امام حسین علیه السلام را از کشتهشدن ترساند، حضرت فرمود:«اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَیْهات طاشَ سَهْمُکَوَخابَ ظَنُّکَ؛ مرا از مرگ مى ترسانى!هرگز، تیرت به خطا رفت و گمانتواهى است.» آنگاه اشعارى را در مدحشهادت خواند که یکى از آنها ایناست:

سَاَمْضِى وَما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتىاِذا ما نَوى حَقّا وَجاهَدَ مُسْلِما

«من مى روم و مرگ براىجوانمرد ننگ نیست، به این شرط کهبراى خدا باشد و خالصانه بکوشد.»

در منزل اَلْبِیضَة نیز حضرتخطاب به حُر و یارانش فرمود: «اَیُّهَاالنّاسُ اِنَّ رَسُولَ اللّه قالَ مَنْ رَاى سُلْطاناجائِرا مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ ناکِثا عَهْدَهُ مُخالِفالِسُنَّةِ رَسُولِ اللّهِ یَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالاِْثْمِوَالْعُدْوانِ فَلَمْ یُغَیِّرْ عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَلا قَوْلٍ کانَ حَقّاعَلَى اللّهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ؛ اى مردم!رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس سلطانستم پیشه اى را که محرّمات الهى راحلال و پیمان خداوندى را شکسته و باسنّت رسول خدا مخالفت کرده و ستمبر بندگان خدا روا داشته ببیند و با رفتارو گفتار علیه او بر نخیزد، بر خداونداست که او را در عذاب داخل کند.»

8. چهار سوار

28 ذى الحجّه چهار سوار بهنامهاى نافع بن هلال، مجمع بنعبد اللّه، عمرو بن خالد و طَرِمّاح برامام حسین علیه السلام وارد شدند. حرّ گفت:این چند تن از مردم کوفه اند. من آنها رابازداشت کرده و یا به کوفهبرمى گردانم.

امام حسین علیه السلام فرمود: «من اجازهچنین کارى را نمى دهم و از آنانمحافظت مى کنم؛ زیرا اینها یاران منهستند، همانند اصحابى که از مدینه بامن آمده اند؛ پس اگر بر آن پیمانى که بامن بستى استوارى، آنها را رها کن؛ وگرنه با تو مى جنگم.» و حر از بازداشتآنها صرف نظر کرد.

امام حسین از آنها پرسید که ازکوفه چه خبر دارید؟ مجمع گفت: «بهاشراف کوفه رشوه هایى گزاف داده اندو چشم مال پرست آنها را پر کرده اند تادلهاى آنان را نسبت به بنى امیّه نرمکنند و اینک یک دل و یک زبان با تودشمنى مى ورزند؛ اما سایر مردمدلشان با تو است؛ ولى فرداشمشیرهایشان به روى تو کشیدهخواهد شد. حضرت در این منزل ازشهادت قیس بن مسهر صیداوى اطلاعیافت و اشک در چشمانش حلقه زد وبعد از تلاوت آیه «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىنَحْبَهُ»؛ فرمود: «اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنامَنْزِلاً کَرِیما عِنْدَکَ وَاَجْمَعْ بَیْنَنا وَاِیّاهُمْ فِىمُسْتَقَرِّ رَحْمَتِکَ؛ خدایا [بهشت را[براى ما و شیعیان ما منزل کریم در نزدخودت قرار بده و ما و آنها را در سراىرحمتت جمع کن.»

9. عبید اللّه بن حرّ

در قصر بنى مقاتل، حضرت امامحسین علیه السلام حجّاج بن مسروق را نزدعبید اللّه بن حرّ جعفى فرستاد.

عبید اللّه پرسید: اى حجّاج بنمسروق چه پیامى آورده اى؟ گفت:هدیه و کرامتى اگر پذیرا باشى! اینحسین است که تو را به یارى خودخوانده است. اگر او را یارى کنى،مأجور خواهى بود و اگر کشته گردىبه فیض شهادت نائل خواهى آمد.

عبید اللّه گفت: به خدا سوگند! ازکوفه خارج نشدم، مگر اینکه دیدمجماعت کثیرى به قصد جنگیدن باحسین بیرون مى آیند و شیعیان او رامخذول ساخته، فهمیدم که حسینکشته خواهد شد. و چون من قدرت بریارى او را ندارم، مایل نیستم نه او مراببیند و نه من او را.

حجّاج بن مسروق نزد امامبازگشت و پاسخ عبید اللّه بن حرّ را بهعرض امام رساند.

آن حضرت با عده اى از اهل بیتو یارانش برخاست و به خیمه عبید اللّهبن حر رفت و در قسمت بالاى مجلسدر جایى که براى او تهیه شده بود،نشست.

عبید اللّه بن حر مى گوید: من درطول عمرم هرگز کسى را همانندحسین علیه السلام ندیدم. وقتى نگاهم به اوافتاد در آن لحظه که به سوى خیمه اممى آمد، آن منظره و هیئت گیرایىداشت که در هیچ چیزى آن جاذبهوجود نداشت و چنان رِقّتى در منپدیدار شد که تاکنون هرگز نسبت بهکسى در من این گونه رقّت پیدا نشدهبود. آن لحظه اى که مشاهده نمودم امامحسین علیه السلام راه مى رفت و کودکان [وجوانان] پروانه وار گرد شمع وجودشحرکت مى کردند، به محاسنش نظرکردم همانند بال غراب سیاه بود.عرض کردم: آیا این رنگ سیاهى موىشما است یا اثر خضاب است؟

فرمود: «اى پسر حُر! پیرى ام فرارسید.» متوجه شدم که اثر خضاباست.

آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: «اىپسر حُر! اهل شهر شما به من نامهنوشتند که به یارى من هماهنگ اند و ازمن خواستند تا نزد آنها بیایم؛ ولى بهآنچه وعده داده بودند، وفا نکردند. وتو [نیز] داراى گناهان زیادى هستى.آیا نمى خواهى به وسیله توبه آن اعمالناشایسته را از بین ببرى؟»

عبید اللّه گفت: «چگونه جبران آنهمه گناه ممکن است اى پسر پیامبر!»حضرت فرمود: «فرزند دختر پیامبرترا یارى کن!»

عبید اللّه گفت: «به خدا سوگند!من مى دانم کسى که از تو پیروى کند،در روز قیامت سعادتمند خواهد شد؛ولى نصرت من تو را در قتال با دشمنبى نیاز نمى کند و در کوفه براى شمایاورى نیست و من [نیز] چنین نکنم؛زیرا نفسم به مرگ راضى نمى شود؛ولى اسبم به نام «ملحقه» و شمشیرم رادر اختیار شما قرار مى دهم.»

حضرت فرمود: «ما جِئْناکَ لِفَرَسِکَوَسَیْفِکَ اِنَّما اَتَیْناکَ لِنَسْأَلَکَ النُّصَرَةَ؛ ما براىاسب و شمشیرت به نزد تو نیامدیم. ماآمدیم که [تو راه سعادت را انتخابکنى و] از تو یارى بخواهیم.»

آنگاه فرمود: «حال که ما را یارىنمى کنى، به اسب و شمشیرت نیازىنیست و ما گمراهان را به یارى خویشنطلبیم؛ ولى تو را نصیحت مى کنم، اگرمى توانى به جایى برو که فریاد ما رانشنوى و مقاتله ما را نظاره گر نباشى. ازرسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «مَنْسَمِعَ واعِیَةَ اَهْلَ بَیْتِى وَلَمْ یَنْصُرْهُمْ عَلى حَقِّهِمْاَکَبَّهُ اللّهُ عَلى وَجْهِهِ فِى النّارِ؛ هر کس بانگاهل بیت من را بشنود و بر گرفتنحقشان یارى نکند، خدا او را به روىدر آتش مى افکند.»

بعدها عبید اللّه بن حرّ اشعارى درندامت و پشیمانى از عدم حمایت ازامام حسین علیه السلام سرود و در حالى که ازابن زیاد خشمگین بود کوفه را به قصدجبل ترک کرد.

10. عمرو بن قیس

عمرو بن قیس مشرقى با پسرعمویش «در قصر بنى مقاتل» بر امامحسین علیه السلام وارد شدند. بعد از سلام ازامام علیه السلام پرسیدند: «این سیاهى که درمحاسن شما مى بینیم، از خضاب استیا رنگ موى شما است؟» حضرتفرمود: «خضاب است، موى ما بنىهاشم زود سفید مى شود.» آنگاهپرسید: «آیا به یارى من مى آیى؟»

عمرو گفت: «من مرد عائله مندىهستم و مال بسیارى از مردم نزد من است ونمى دانم کار به کجا مى انجامد و خوشندارم امانت مردم از بین برود.» البته پسرعموى او نیز همین پاسخ را داد.

امام علیه السلام فرمود: «پس از اینجابروید که هر کس فریاد ما را بشنود و یاما را ببیند و لبیک نگوید و به فریاد مابرنخیزد، بر خداوند است که او را باصورت در آتش اندازد.»

11. عمر سعد

امام حسین علیه السلام شخصى به نامعمرو بن قرظه انصارى را نزد عمر بنسعد فرستاد و از او خواست که شبهنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتىداشته باشند. عمر سعد پذیرفت. شبهنگام، امام حسین با بیست نفر ازیارانش و عمر بن سعد با بیست نفر ازسپاهیانش در محل موعود حضوریافتند. امام حسین علیه السلام به همراهان خوددستور داد تا برگردند و فقط برادرشعباس و فرزندش على اکبر را در نزدخود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز بهجز فرزندش حفص و غلامش، به بقیههمراهان دستور بازگشت داد.

در ابتدا امام حسین علیه السلام فرمود:«اى پسر سعد! آیا با من مقاتله مى کنى و ازخدایى که بازگشت تو به سوى او است،هراسى ندارى؟ من فرزند کسى هستم که توبهتر مى دانى [و مى شناسى]. آیا این گروه رارها نمى کنى تا با ما باشى و این موجبنزدیکى تو به خداوند مى شود؟»

عمر بن سعد گفت: «اگر از این گروهجدا شوم، مى ترسم که خانه ام را خرابکنند!» حضرت فرمود: «من خانه ات را [دوباره] مى سازم.» عمر گفت: «من بیمناکم کهاملاکم را از من بگیرند!»

حضرت فرمود: «من از اموالى که درحجاز دارم، بهتر از آن به تو خواهم داد.» وبه نقل دیگرى حضرت فرمود: که من«بغینجه» را به تو خواهم داد. و آن مزرعهبسیار بزرگى بود که نخلهاى زیاد و زراعتکثیرى داشت و معاویه حاضر شد آن را بهیک میلیون دینار خریدارى کند؛ ولى امامآن را به او نفروخت.

عمر بن سعد گفت: «من در کوفه برجان افراد خانواده ام از خشم ابن زیادبیمناکم و مى ترسم که آنها را از دم شمشیربگذراند!»

امام حسین علیه السلام هنگامى که مشاهدهکرد عمر بن سعد از تصمیم خود بازنمى گردد، از جاى برخاست و فرمود: «تورا چه مى شود؟ خداوند جان تو را به زودىدر بسترت بگیرد و تو را در روز قیامتنیامرزد. به خدا سوگند من مى دانم از گندمعراق جز به مقدار اندک نخواهى خورد!»

عمر بن سعد با تمسخر گفت: «جو مارا بس است.»

برخى نیز نوشته اند که امام حسین بهعمر بن سعد فرمود: مرا مى کشى و گمانمى کنى که عبید اللّه ولایت رى و گرگان رابه تو خواهد داد! به خدا سوگند که گواراىتو نخواهد بود و این عهدى است که با منبسته شده است و تو هرگز به این آرزوىدیرینه خود نخواهى رسید! پس هر کارىکه مى توانى انجام ده که بعد از من روىشادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید ومى بینم که سر تو را در کوفه بر سر نىمى گردانند و کودکان سر تو را هدف قرارداده، به طرف آن سنگ پرتاب مى کنند.

بنابر آنچه مرور کردیم امامحسین علیه السلام در ملاقاتهاى خویش، هماهداف قیام خویش را که اصلاح امت وبیعت نکردن با یزید و اجابت دعوتکوفیان بود، تبیین کرد و هم با استقامت وجدّیت تمام در مقابل طرفداران یزیدهمچون مروان بن حکم ایستاد و همعده اى نظیر زهیر بن قین و حر بن یزیدریاحى را هدایت نمود و بر جمع دیگرهمچون: عبد اللّه بن عمر، عبید اللّه بن حرجعفى و عمر بن سعد اتمام حجّت کرد.برخى ملاقاتها نیز جنبه کسب اطلاعات ازاوضاع کوفه و مخالفان داشته و در یک کلاممى توان گفت: حضرت براى تبیین اهدافو هدایت افراد و اتمام حجّت از هیچکوششى دریغ نورزید.

نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 3:48 PM توسط ...|


مطالب پيشين
» نسل سوخته
» م مث مرد
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin





.